۲- نظرات شما عزیزان باعث پربار شدن مطالب ما میشود لذا از همه تشکر میکنیم بخصوص آقا مجتبی که نظرات مفیدی داده اند و فصد دارند رهنمودهای بیشتری بدهند
neda 1362.blogfa.com
او مي گفت در يكي از روستاهاي شهريار حدود شصت سال قبل اربابي زندگي ميكرد ;كه همچون خيلي اربابهاي ديگر خيلي هوسران بود و حتي دست از سر زنان شوهردار روستا بر نمي داشت مش رمضان كه حدود نود سال سن دارد شاهدش را صاحب نانوايي بربري ( واقع در خيابان امام سر هشت متري لوله ) ذكر كرد و ادامه داد :
يكبار ارباب به زن قصاب ده پيله كرده بود و به او گفت بايد يش او بيايد وگرنه دودمانش را برباد خواهد داد و حداقل موجبات گرفتاري شوهر زن يعني قصاب را فراهم خواهد كرد .
زن قصاب مدتي را فكر كرد و سرانجام راضي شد چون زند گي و شوهرش را ممكن بود با مخالفت با هوسراني ارباب از دست بدهد ولي چند ساعت با ارباب بودن را شايد بهتر ميداتست لذا بعد از چند روز كه ارباب او را ديد او قبول كرد و به اارباب گفت : من قبول دارم به شرط اينكه يكبار يك فقط يك حال اساسي به شما بدهم و بعد از آن شما از سر ما دست برداريد چ مثل بعضي زنهاي ده هميشه بازيچه ارباب نباشند . ارباب هم باخود فكر كرد حالا يكبار خيلي خوب است وكسي كه يكبار راه بيايد دفعه بعد راحتتر ميشود ازش استفاده كرد پس پيشنهاد زن قصاب را پذيرفت . زن قصاب هم قول داد بهترين حال را به ارباب بدهد و بنابراين قرار يك روز عصر را در خانه ارباب داد مشروط براينكه كسي در خانه اربابا جز دونفرشان نباشند
بالاخره عصر يك روز سه شنبه فرار سيد و ارباب خانه را خالي كرده بود ولي به خواب هم نمي ديد كه زن قصاب خوش قولي كند ولي زن قصاب به موقع امد و خدمت ارباب رسيد با عشوه تمام به ارباب گفت ميترسم كسي وارد اتاقها شود بياييد به كاهدان منزل شما برويم كه احتياط كرده باشيم . ارباب به هوش زن قصاب آفرين گفت و با يك زيلو به كاهدان رفتند در كا هدان زن قصاب دست گردن ارباب انداخت و با عشوه تمام بوسيدن ارباب رو شروع كردو به تدريج لباسهاي ارباب را در اورد ارباب خيلي خوشحال بود و از خود بي طاقت شده بود تابحال هيچكدام از زنهايي كه رابطه داشت اينطور به او حال نمي دادند خيلي خوش بحالش شده بود بهتر از اين نمي شد نفسش در سينه اش حبس شده بود خوش بحال قصاب كه چنين زني دارد ارباب پيوسته زن قصاب را تحسين مي كرد و لذت مي برد و چشمانش را بسته بود تا بيشتر لذت ببرد كه ناگهان ... ناگهان زن قصاب بايك چاقوي تيز همراه اورده بود آلت ارباب را بريد و ارباب نعره كشان بيهوش شد و زن قصاب آلت ارباب را كه تاچند لحظه قبل به صاحب آن حال و لذت ميداد را در دست گرفت و كنار كوچه اي به اسم هفت كوچه اومد كه پير زنها و زنان روستا در اونجا جمع ميشدند او به ميون زنها اومد و بهشون گفت : شما اين شامبول رو خوب مي شناسيد بيشتر تون اينو حس كرديد و بهش حال داديد خوش به حالتون اينهم تقديم به شما مال ارباب شماست و فورا از كوچه باريكي از روستا خارج شد و طبق قرار قبلي كه با شوهرش گذاشته بودند آن روستا را ترك كرد و چند روز بعد ساكن ساوه شدند بصورت گمنام سالها زنديگي كردند و..........
مش رمضون در پايان اشاره كرد اينهم از سرنوشت اربابهاي سيري ناپذير قديم .
یکسالی است دوستی بنام شادیار پیدا کرده ام گرگانی الاصل است اما بزرگ شده تهران بصورت اتفاقی در تهران با او آشنا شدم و همیشه در برخوردهايمان سایه غم را در صورتش می دیدم میدانستم از چیزی ناراحت است اما فرصت نشد از او بپرسم تا دوهفته قبل که به قم آمد و من ااورا به خانه مان دعوت کردم وناهار را درخدمتش بودم وبعداز ظهر بالاخره سکوت را شکست واز سرگذشتش گفت و از سرنوشت و علت سكوتش كه سکوتی که افکار مرا تا مدتی مشغول کرده است .
دوست عزيزم شاديار تعريف كرد كه :
میگفت : مدتی قبل با یکی از همكلاسيهاي دانشگاهم در گرگان آشنا شدم که او هم بزرگ شده تهران بود بنابراین به او تعلق روحی خاصی پیدا کردم حتی با هم در گرگان و ساری و .... می گشتیم او كاملا خود را شيفته من نشان مي داد تا متاسفانه بالاخره فریبش را خوردم ولي بعد از آن اوهم نسبت به من رفتارش با من عوض شده بود .از طرفي چند خواستگار داشتم كه آنها را رد كردم و اين باعث ناراحتي پدر و مادرم ميشد ولي من جرات نداشتم از اتفاقاتي كه بين من و او گذشته بود چيزي به پدر يا مادرم بگويم بنابراين سعي كردم بار ديگر خودم را به او نزديكتر كنم .
بعد از مدتی او تور ایرانگردی زد و افرادی را از تهران به گرگان می آورد و در ازای پول آنها را در سواحل زيباي ميانكاله به گردش می برد تا اینکه روزی به من گفت بیا با هم شریک شویم و مناز همه جا بي خبر و غافل از مكر وحيله اين مردان مرد نما قبول کردم .
چند روز بعد چهار جوان که از تهران برای گردش به گرگان آمده بودند می خواستند به میانکاله بروند او به من گفت آنها را به خانه ییلاقی در میانکاله کنار دریا ببر و منهم خوشحال از خدمتی که انجام میدهماز اينكه شغل آبرومندي پيدا كرده ام و بالاخره كسب درآمدي صورت مي گيرد
درماشین شاهد شوخی های آن چهار جوان بودم که مدام بین شوخی های نامفهومشان ژیلا و ویلا بکار میبردند و گاهی به من نگاه میکردند و حتی در اتومبیل یکی از آنها دست مرا گرفت که من بخاطر ادب فقط احمی کردم تا اینکه به خانه مورد نظر رسیدیم راستش يه مقدار هم ترس در وجودم رفت كه اين چند جوان چرا اينقدر وقيح هستند
خانه جنگلي در چند متري دريا در ميانكاله بود كه درپشت و اطراف خانه جنگل و ادر مقابل آن خليج زيباي ميانكاله بود راستش خيلي اوقات دلم ميخواست تنهايي چند روي اونجا بمونم جاي زيبايي بود .تقريبا تا دويست متري اين ويلا هيچ خانه و ويلاي ديگري نبود .
موقعي كه آنها را بداخل خانه راهنمايي كردم يكي از آنها دستش را دور گردنم انداخت و گفت شاديار جون تو عجب ژيلايي هستي من بهش گفتم آقا مودب باشين شما اشتباه گرفتين يكي ديگه شون دست منو گرفت و گفت تقصير ماچيه ما از اون آقا م ويلا با ژيلا خواستيم و اونم گفت كرايه ويلا و ژيلا برابره و ژيلا همراهتون مياد و هم خدمتكار و هم راهنما و هم شريك شب شما و بقول آنها ژيلا ي شماست
اينجا بود كه فهميدم م عجب نامردي كرده رذل پست . توي بدمخمصه اي افتاده بودم فكرم كار نميكرد خدايا چه كنم . از طرفي باورم نمي شد كه اون اينقدر بد ذات باشه .
من سرشون داد زدم كي گفته غلط كرده هر كس درباره من فكر بدي داره يكي از جوونا گفت يك نگاهي به ريخت خودت بكن ج... خانم بتو مياد اينكاره نباشي اين وضع مبتذلت داد ميزنه اهل حالي بيا تو اينقدر آبغوره نگير ا بابت سه روز تو به م صد هزارتومان داده ايم خيلي كلاه سرمون رفت ولي ما چنان حالت بياريم كه صد هزارتومن نوش جون دوتاييتون بشه .
من دادزدم : شماها همتون حيوونيد و سعي كرد م خود م را آزاد كنم ولي اونا منو گرفتن يكيشون يك سيلي محكم بهم زد و بعد به صندلي بستن و درحين بستن به بچه ها گفت خوب خستگي دربيارين امشب شاديار خانم ميخان يك حال اساسي بهمون بدن . درحين بستن طناب بدور من دست اون جوون كه دوستاش آرش صداميكردن جلوي دهنم اومد كه من دستشو گازگرفتم ولي اون يك مشت توي صورتم كوبيد كه دوتا دندونام شكست و خون بيرون زد .
چند دقيقه بعد اونا رفتن دنبال كارهاي شخصي خودشون واماده شدن براي باصطلاح شب به ياد ماندتي اشون و منهم به صندلي بسته بودند و پايين صورتم پر از خون شده بود حتي مزه خون هم چشيده بودم بعد ازچند دقيقه درد دندونام كمتر شد و درهمونحال به فكر فرو رفتم اول به ياد نصيحتهاي مادربزرگم افتادم كه منو نصيحت به حجاب ميكرد ولي من اصلا توجهي نداشتم و حتي افكار او را مسخره ميكردم و حتي به من گوشزد كرده بود كه فقط با شوهرت دوست باش نه باهركسي چون اونا اگه دوستدار توباشند تورا پاك ومنزه ميخواهند نه اينكه راحت باهاشون كنار بياي فكر كردم ديدم راست گفته تا اينجاي كار اشتباه باخود من بوده چفدر با اون نامرد رو داده بودم و ازناغافلي خودم روبهش عرضه كردم بعد هم منو كنار انداخت .
ازطرف ديگه با اين وضع ولباس چگونه خودم را توي دام اين چند تاجوان انداختم اصلا من چه ديوانه اي بودم كه خودم را باچهارتا پسر تنها اومدم اينجا و گرفتار شدم منكه بابام وضغ ماليش نسبتا خوب بود و كمبود مالي نداشتم و افكار ديگه اي كه سراغم اومد ويه دفعه به ذهنم رسيد براي فرار از اين محمصه از خدا كمك بخام و نذر ونيازي بكنم تذركردم اگه اينجا نجات پيدا كردم ديگه نه ازحجابم كم بزارم و شعائر ديني ام را كامل كنم .
تقريبا يه دوساعتي طول كشيد ومن تقريبا درهمون حالت بسته حالت نيمه خواب بودم كه بوسه يكي از اون جوانها منو بخود آورد وحشتزده شدم نميدونستم چكار كنم دهانم هم بسته بود بعد يكي ديگشون اومد منو بازگردن و روي تحت انداختن خيلي ترسيده بودم واز ترس و وحشت نفهميدم شلوارم رو خيس كردم يكيشون تا اينو ديد گفت بچه ها اين ماده سگ شاشيد بياييد ماهم روش بشاشيم دهانم روبازكردند بهشون گفتم اقلا بزاريد من دستشويي برم ولي اونا كي دوتاشون همونحوري ميخواستند لباسام را دربيارند كه يكي شون گفت بي انصافا اينجوري كثافت بازار ميشه بزاريد من ببرمش دستشويي بعددلي از عزا دربياريم .خلاصه اون جوان خيلي قوي هيكل هم بود موهاي منو توي دستش پيچوند و به دستشويي بيرون ساختمون رفتيم .
توي راه دستشويي به من گفت من يه جورايي دلم برات سوخته چون ج......نيستي از حالاتت معلومه پس زود از دستشويي بيا بيرون تا كمكي بهت بكنم در دستشويي چند لحظه اي كه بودم فكر فرار به سرم زد از پسر قوي هيكلي بنام احسان كه بيرون بود ترسيدم ميدونستم نميشه از گيرش فرار كرد چون هيكل ورزيده و بزرگي داشت تصميم به خودكشي گرفتم باز چيزي در دسترش نبود هيچ راه حلي نداشتم از طرفي هم به ساده بودن خودم حرصم گرفته بود چگونه فريب او را خورده بودم ولي عليرغم همه اين اتفاقات قبلي درس عبرت نگرفته بودم به هرحال ار دستشويي بيرون آمدم و آن جوان كه احسان نام داشت آهسته بهم گفت همراه من بيا ساكي در دستش گرفته بود كه به من گفت :من قبلا لباس تو وخودم رو برداشتم بيا بريم و از پشت خانه جنگلي مقداري را در بيشه زارها پياده رفتيم چاره اي جز اعتماد به او نداشتم بعد از چند صدمتر لباساي منو دراورد و گفت عوض كن و خودش رويش را به طرف ديگر چرخاند من هم لباسهايم رو عوض كرده وسر ورويم را مرتب كردم سه جوان ديگر مرتب احسان را صدا مي زدند و بعد صداي ماشين اومد كه ظاهرا دنبال ما توي جاده راه افتادند در حاليكه ما از بيراهه پشت سر ويلا بوديم كه به منطقه نسبتا جنگلي محدود ميشد و بعد به مزارع ختم ميشد
بعد از چند دقيقه استراحت با احسان راه افتاديم تا سرانجام به جاده اي رسيديم و با هم عازم تهران شديم ولي من باورم نميشد احسان فرشته نجات من بود خداوند چه لطفي به من كرده بود احسان توي راه به من ميگفت كه اوهم باوجوديكه متاهل بوده ولي چون احساس كرده من هرزه نيستم و اغفال شده ام وظيقه وجداني خود ميداند كه به من كمك كند . منهم از اغفال توسط دوست قبلي ام گفتم و احسان به من گفت مطمئن باش چوب خدا صدا ندارد بزودي نتيجه اش را خواهد ديد .
چند روز بعد برادر احسان كه آقا محسن است به خواستگاري من اومد ولي من در پذيرش او مشكل داشتم و اونهم بخاطر بلايي بود كه اون نامرد خودش به سر من آروده بود ولي آقا احسان گفت برادرش را درجريان قرارداده است .
اما اون نامرد همكلاسيم خدا خوب از او تقاص گرفت اون ديگه دانشگاه نمي آيد چون يه بيماري مغزي گرفته و كنترل اعصابش به هر ريخته است .
من و آقا محسن هم قراره چند روز اينده باهم عقد كنيم .
شاديار اضافه كرد «
من خودم را و شرف و حيثيتم را در استمداد از ائمه ميدانم چون به اونا متوسل شدم و سعي ميكنم با زيارتشون يه مقداري معنوي تر بشم ضمن اينكه جوانمردهايي هم هستند توي اين جامعه كه گمنام هستند وگرنه جامعه مي بايست به يه جامعه كلاهبردار وفاسد تبديل بشه اين آدماي خوب و ايثارگر هستند كه جامعه را براي ما جاي زندگي ساخته اند.
مدتی قبل از خیابان چهار مردان با تاکسی عبور می کردم یکدفعه عکس جوانی ناکام مرا میخکوب کرد می شناختمش ناصر بود برادر یکی از دوستانم حدودا ۲۲ ساله پسر خوش تیپ وخوشگل وسربراهی بود اما خوب تاثیر دوستان و همسالان گاهی بعضی ها را به جایی می کشاند که از یک پسر ممتاز درس خوان بعد از مدتی یک جوان لاابالی و ولگرد و نهایتا با خودکشی تمام می شود مثل ناصر .
چند روزی است به ناصر فکر میکنم و بعضی اوقات به او حق می دهم خودکشی کند ولی از یکطرف دیگر می اندیشم حیف نیست چنین جوانانی به دام انحراف بیفتند و کارشان به خودکشی برسد.
ناصر پسر خوبی بود چند سال قبل که بعضی اوقات خواهرش به خانه ما میامد ناصر هم همراهش میامد عاطقه طفلك حوشحال بود که برادرش حداقل در این شهر شلوغ حکم یک محافظ رابرایش دارد غافل از اینکه آینده چه خوابی برایش دیده است راستش منهم از ناصر خیلی خوشم میامد چون پسر چشم پاکی بنظر ميرسيد خیلی هم خوش تیپ بودولی خوب دوستان و عاشرین عاقبت را به کجا رساندند اتفاقی که با افسوس باید تعریف کنم
ماجرا از این قرار بود که من و دوستم عاطفه اواخر اسفند ماه سال قبل به کوه خضر رفتیم تا هم پیاده روی و هم کوهپیمایی و هم زیارت وهم تفریح کرده باشیم اون روز خیلی خوش گذشت موقع برگشت هوا مناسب بود و گرم صحبت شديم وبالاخره تصمیم گرفتیم از پای کوه تا وسط شهرک بنیاد پیاده برویم و از مركز شهرك بنياد با اتوبوس به ركز شهر برويم .چون هم حالمان خوش بود و هم دوست داشتیم بیشتر از مصاحبت هم استفاده کنیم بنابراین راه میانبر را انتخاب کردیم که معمولا از کوچه های خلوتی عبور می کردیم .
در یکی از کوچه ها ناگهان صدای موتورسیکلتی از پشت سرما شنیده شد و بسرعت زیادی از پشت سر به ما نزدیک شدند و دریک لحظه صدای جیغ عاطفه بلند شد و چندلحظه بعد چادر عاطفه را در دست موتور سوارها ديدم كه دریکدستش چادر عاطفه بود و صحنه بعدي مرا شوكه كردبادیدن آن ناگهان در جا خشکم زد .
خدایا چی می دیدم در یک لحظه نگاهم به نگاه موتور سوار گره خورد خیلی عجیب بود کسی گه چادر از سر عاطفه کشیده بود کسی نبود جز ناصر بله ناصر برادر عاطفه . عاطفه که شوکه شده بود ناصر راندیده بود ولی هم من و هم ناصر ميدانستيم كه ناصر چه غلطی کرده اما منهم که اور راشناخته بودم بروی خود نیاوردم.
بالاخره بامساعدت یکی از اهالی آن کوچه چادری قرض گرفتیم و با عاطفه بخانه برگشتیم .
چند روز بعد عاطفه را که دیدم از احوال خانواده اش یکایک پرسیدم وقتی نوبت به ناصر رسید گفت الان یک هفته است اصلا از اتاق بیرون نمی آید واين حركتش براي ما دردناك است غذا هم نمي خورد و ...
و سرانجام ناصر طاقت نیاورد و خودکشی کرد خبر خیلی تلخ بود ولی عبرت آموز.
بنظر شما چه عواملی باعث میشود پسران بدنبال کمبود درکوچه ها راه بیفتند و مزاحم دختران شوند ودر جایی که کم می آورند خودکشی کنند؟ بنظر شما من مقصرم که به عاطفه نگفتم چادر کشیدن کار برادرش بود؟ شاید با افشای این راز توسط من عاطفه راحتتر می توانست برادرش را آرام کند؟
دوستان نظر بدین من خیلی فکرم مشغول این اتفاقه.
من به محض اخذ فوق دیپلم و استخدام با توصیه اقوام تصمیم به ازدواج گرفتم که در این میان عمه ام با نیت خیرخواهی پسرش را مطرح کرد اونهم از طریق و پافشاری دو تا از عموهایم .
مراد جوان ۲۷ساله ای بود که اول دبیرستان ترک تحصیل کرده بود و چند تاشغل عوض کرده بود و موقع خواستگاری مکانیک بود مادرم هم در موقعیت بدی قرار گرفته بود و نصمیم روبه گردن من انداخت من مدتی مخالفت کردم ولی سرانجام پذیرفتم خوب تقدیر ما این بود
دوران عقد بستگی ما حدود ۱۰ ماه بود و زندگی مشترکمون بعد از عروسی حدود ۲ سال طول کشید
درموقعی که عقد بسته بودیم حرکاتی رو از مراد می دیدم ولی پای حساب پسر بودنش میزاشتم میخواستم بخودم بقبولونم که جوان خوب وقابل هدایتی است خیلی اوقات رو با همسالاش میگذروند
خیلی خوشش میومد منو نشون رفقاش بده چیزی که من بشدت بدم میومد ولی به هرحال تحمیل میکردم و بحساب جوان بودن او و قشنگ بودن خودم میگذاشتم الان هم که فکر میکنم به اون روزا از سادگی خودم حرصم میگیره .
یکماه بعد از ازدواج متوجه واقعیت بدی شدم مراد معتاد به مواد مخدر بود اونم هروئین . یکبار باعمه ام گوشه اومدم فهمیدم که چند سال معتاد بوده و از من پنهان میکردند.
سعی کردم از طرق مختلف و مشوقهای مختلف افکار و اعمالش رو عوض کنم ولی اون دست بردار نبود آخرسر هم بقول خودش میخواست ترک کنه جذب گروههای ترک اعتیاد شده بود که متاسفانه اونم با خودش کلی دردسر همراه داشت بایکسری دوستانی که بعلت اراده کم میخواستند ترک کنند .
یکی از این بدترین حوادث این بود که یه شب یکی از رفقای همدودش رو بخونه آورد که باصطلاح ترکش بده ولی من از قیافه رفیقش و نگاهاش فهمیدم نیت بدی در سر دارد و نه ترک اعتیاد میکنه و نه درست بشو هست دوست مراد چند شب هم خونه ما میومد و مراد حتی به او روداده بود که خونه ما بخوابه ولی من برحسب تجاربم حدس میزدم از مراد میخاد سو استفاده بکنه وکاسه ای زیر نیمکاسه اش هست
معمولا من شبها توی اتاق می خوابیدم ومراد و دوستش توی هال می خوابیدندصبح زود ازخواب بیدار میشدند و میرفتند توی حیاط تامن صبحانه رو آماده کنم اونا خیرسرشون نون تازه می گرفتند و بعد از رفتن من سرکار صبحانه می خوردند و .............
یه روز صبح از اتاقم بیرون اومدم ولی دیدم هردو خوابیدند تعجب کردم توی حیاط دستشویی رفتم و برگشتم توی هال که یه دفعه دیدم یکی دردهانم رو گرفت و تیغه چاقویی جلوی چشمام و بعد زیر گلوم بود خدایا چی می دیدم مراد خواب بود و دوستش با تهدید منو برد توی اتاق و به من فهموند که مراد داروی بیهوشی داده و تاچندساعت دبیگه بهوش نمی آید و منو تهدید کردکه درصورت سروصدای من منوبیهوش میکنه ضمن اینکه صدای من از ساختمان هم بیرون نمی رفت
حوادث قبلی زتدگیم باعث شده بود که کمی بخودم مسلط بشم وگرنه عاقبت کار بدتر می شود خوب اگه منهم بیهوش میشدم معلوم بود بدتر میشه او برای اطمینان بیشتر در اتاق روهم قفل کرد . بعد همینطور که چاقو رو پهلوی گلوی من گذاشته بود به من گفت : خانوم خانوما این مراد خیلی تن لشه من هم زیاد اعتیاد نداشتم وفقط بخاطر رسیدن به تو نقشه اعتیادم روطراحی کردم فقط یه بار با من راه بیا من میرم وپشت سرم هم نگاه نمیکنم من میتونم بیهوشت بکنم ولی چون حس میکنم توهم از دست این مرادلش بخوای یه تنوع برات ایجاد بشه میخام خودت باهام راه بیای حالا نظرت چیه.وبعد دستش رو یه لحظه از جلوی دهانم برداشت منهم باخودم فکرکردم که باید با نقشه ای حال این فرد روبگیرم با سروصدا و زور که نمیشه پس چه باید کرد؟
این بود که بهش گفتم حق باشماست منهم از چند روز پیش که شمارودیدم راستش از شماخیلی خوشم اومده ولی از ترس موقعیتم چیزی بروی خودم نیاوردم پس برای اینکه خیال جفتمون راحت بشه اول بزارین من یه ک ا ن د و م بیارم بعدیه حالی بهتون بدم که توی عمرتون نکرده باشین گفت کجاست گفتم باهم بریم زیر زمین بیاریم دوتایی باهم درحالیکه او هنوز چاقو رو پشت سرم گرفته بود وتاحدی خیالش راحت بود از اتاق وهال بیرون رفتیم و رفتیم توی حیاط وبعد زیر زمین .توی زیر زمین بهش گفتم ببین اگه من توی حیاط جیغ زدم شما چیکار میکردین گفت من به حرفای شما اعتماد کردم و جیغ نزدن شماباعث شد که بفهمم شما وضعتون جوریه که ازمن محتاجترید.توی دلم گفتم آره جون خودت کجاشو دیدی .
ازش پرسیدم راستی مرادو باچی بیهوش کردین گفت با این دستمال و ازجیبش دستمالی رو دراورد و گفت با اتر خیسش کردم و مرادو بیهوش کردم و بعد دستمالو انداخت زمین .بهش گفتم هوای زیرزمین بهتره موافقین گفت خیلی عالیه ولی دوست دارم کل حرکاتو شما انجام بدین گفتم باشه پس بفرمایین بخوابین تا من همه تجاربم رو به شماتقدیم کنم . پس ازخوابیدنش دگمه های پیراهنش روبازکردم و بعد یه ورش کرم که یکی از استیناشو دربیارم وبهش گفتم میتونی ۶۰ ثانیه چشماتون ببندین وبعد بازکنین تامزه وصل روبچشین اون هم گفت من بار اولمه اینکارو مینکنم و... همینور که وراجی میکرد منهم خیلی سریع دستمال آلوده که داخل پاکت بود رو دراوردم و فوری جلوی دهان وبینی اش گرفتم خیلی راحتتر از اونکه فکر میکردم بیهوش شد. دست و پاشو بستم تا یه فکری بکنم . اومدم بالا دیدم مراد هنوز بیهوشه هرچی صداش زدم وآب روش ریختم دیدم بیفایده است بهوش نمیاد رفتم زیرزمین و آب روصورت دوست مراد ریختم و فوری بهوش اومد بهش گفتم بریم بالا میخام سورپزیزت کنم ولی باید دستات بسته باشه وقتی فهمید خیلی فکرشم خوشش اومد پاهاشو بازکردم رفتیم هال بالا بغل مراد
گفت چیکار میخای بکنی گفتم میخام هم مراد وهم تو روسورپریز کنم و دوباره پاشو بستم و دهانش روبستم و به پشت خوابوندم وبعد بهش گفتم درسی بهت میدم که هیچوقت فکر ناموس مردم نباشی الان نوازش میشی بعدشم که بیدار شدی از اینجا میری وپشت سرت هم نگاه نمیکنی وگرنه سر روی بدنت جا نمیزارم وحرفایی که زیرزمین زدی همش ضیط کردم ومیدم به یه آدم مطمئن اونوقت میفهمی چی میشه پس سعی کن تحملت خوب باشه بعد رفتم آشپزخونه و سیخ کبابی که خوب داغ شده بود آوردم و سه جای کمرش گذاشنم وگفتم این سه خال خال ننگ توست هم یاد آدمای باعفت باش هم یاد آتش جهنم . دگیه هم مراد رونمیشناسی وقتی بهوش اومدی میری وپشت سرتو نگاه نمیکنی سپس دستمال رو دوباره جلوی بینی اش گرفتم و بیهوشش کردم ودست وپا ودهنش روباز کردم و ازخونه زدم بیرون و رفتم سرکار .
ظهر که برگشتم مراد تازه بیدار شده بود بهش گفتم رفیقت کجاست ؟ گفت خداحافظی کردو رفت وگفت دیگه ترک کردم . پوزخندی زدم و گفتم خیلی بیی غیرتی مراد تودیگه حق نداری هیچکس روبیاری خونه و داستان این ادم با من امروز صبح اینطوری بوده مراد تاچند ماه دیگه کسی رونیاورد اما بعد از دوسه ماهی ایندفعه دونفرو آورد من ابتدا به مراد گفتم اگه اینکارو بکنی من دیگه باهات نیستم اونم میدونست من جدی نیستم دوستانشو می آورد خونه . به عمه ام گفتم وجریانات قبلی رو هم براش تعریف کردم گفت توباید نحمل داشته باشی مراد مرده و بیتشتر از تو میفهمه (وقاحت تاکجا) پدرهم نداشتم که بهش پناه ببرم از دایی ام کمک خواستم اونم گفت باشه ودرهر صورتی از من حمایت خواهد کرد.من چندروزی قرارشد بخونه مادرم برم تا یه راهی پیدا کنیم تا از مراد جدابشم چون دیگه نه من تاب تحمل رفتارش روداشتم و نه او سعی در جبران رفتارش . یه بار که رفتم خونه دیدم چهار تارفیقاشو اورده و یکی از اونا همونی بود که باهاش اون برخوردو کرده بودم این بود که جریانو به داییم گفتم داییم گفت اینا چندا تا شدند حتما نقشه هایی دارند ولی تو اونجا نرو اما کلید خونه تو بده به من .
بعد ازچند روز وقتی اونا یه زن رو برده بودند خونه داییم مچشونو گرفته بود وباتهدید مراد مجبور شد منوطلاق بده اون خونه هم بصورت توافقی فروختیم و چون دوسومش از پول ارثیه وحقوقمن بود سهمم رو گرفتم ویه آپارتمان خریدم .
به نظر شما کجای زندگی من اشتباه بود؟ آیا من اشتباه کرده ام ؟
تیرماه گرم سال 1380 من می بایست در دبیرستان دارالزهرا در میدان آزادگان در کنکور شرکت کنم موقعی که از خونه مون تا سرکوچه اومدم دو تا از بچه پسر های مزاحم رو اول صبح دیدم که حدس میزنم از محلهای دیگه ای بودن که البته من یک همکلاسی به اسم مژگان داشتم که همسایه مون بود و زیاد ازش خوشم نمی اومد چون بدحجاب بود وباعث میشد پسرا دنبالمون راه بیفتند و حتی بعضی وقتا به هم نامه میدادند ولی من از نادونی خودم همیشه همراهش بودم و شاید همین امر باعث میشد دوست پسرای او فکر کنند که من هم با این رابطه ها موافقم ولی من چند بار بارفتارم بهشون فهمونده بودم من اهلش نیستم روز کنکور هم دقیقا مشکل من چند تا از همون دوستای مژگان بودند که البته مژگان رو متاسفانه دوبار به خونه ای برده بودن ولی من با وجودیکه فهمیده بودم به روی مژگان نیاوردم .
خلاصه من روز جمعه با مادر و برادر م که سه سال از من کوچیکتره راه افتادیم تا سرکوچه وبعد با یک تاکسی تلفنی نزدیک مدرسه پیاده شدم و لی مادر و برادرم پیاده نشدند و طبق قرار قبلی گفتند میرن ترمینال ومیرن تهرون خونه عموم و تاشب اونجا هستند منم قرارشد بعد از کنکور برم خونه و منتظرشون بشم تا بیایند . نزدیک مدرسه متوجه شدم اون دوتا پسر منو تعقیب کردن تا نزدیک مدرسه و فهمیدن که من کنکور دارم ولی به روی خودم نیاوردم و کنکورو امتحان دادم
نزدیکای ظهر که کنکور تموم شد بیرون اومدم خلاصه اینکه بعد از کنکور توی یه کوچه فرعی پیچیدم که بعد از طی تقاطعی (۱۰متری لسانی ) وارد یک کوجه فرعی دیگه شدم که بعلت گرمی زیاد هوا و تعطیلی جمعه بسیار خلوت و هوا هم گرم بود یه دفعه پشت سرم دونفر از اشرار را با موتور دیدم و سرکوچه جلو هم دو نفر پیچیدند داخل کوچه شناختمشون همه اونایی بودند که با دوستم بودند (البته بعدا فهمیدم که همه اطلاعات منو از زیر زبون دوستم مژگان کشیده بودند ) من برای اولین بار بود که احساس ترس بهم دست داد محاصره شدن توی یک کوچه باریک توسط چهار نفر که بادوموتور بودن . خدایا چکار کنم پیش خودم گفتم خدایا چرا به من حداقل یه داداش بزرگ ندادی که چنین جاهایی گیرنیفتم خیلی از همسن و سالای من همون دم مدرسه برادر یا پدریا مادرشون منتظرشون بود از غریبی خودم داشت گریه ام میگرفت بغض توی گلوم پیچیده بود و از خنده اراذل و اوباش و طرز نگاهی که به من می کردند میتونستم حدس بزنم چه نقشه شومی توی کله شون هست .
در اوج نا امیدی از جلوی کوچه یه جوان وارد شد که موتورسوارها باصطلاح صبر کردند تا اون رد بشه ولی اون از مقابل اومد تا پیش من رسید و بلند گفت : ندا منتظر من بودی معطل شدی بیا بریم .
صدایش بلند بود من یکه خوردم اما وقتی به چهره اش نگاه کردم بسیار قابل اعتماد بود و در صدا ولحنش معلوم بود منظور بدی نداره و منهم که غافلگیر شده بودم فقط سرم رو تکون دادم و همراه او راهم رو ادامه دادم ضمن اینکه او یواش به من گفت ندا خانم ضما فعلا با من صحبت کنین تا این مزاحما فکرکنن فامیل هستیم و راهشون بکشن و برن بعدا براتون توضیح میدم .
لحن صحبتهای او و حرکاتش منو جذب کرده بود و لذا در کنار او قدم زنان کوجه را طی کردیم ودر مقابل نگاه متعجب مزاحمان به راهمون ادامه دادیم تا به خیابون 20متری بهشتی رسیدیم اون گفت میخای تاکسی بگیرم براتون . نمدونم روی چه حسابی گفتم نه پیاده بهتره و از طرفی احساس میکردم موتورسوارها هنوز مارو تحت نظر دارن . بهش گفتم : چرا شما به کمک من اومدین /
اونم گفت من توی یه خونه رنگ کاری میکردم صدای این مزاجما روشنیدم که با هم نقشه می کشیدند که ندا( یعنی شما) را همراه خودشون ببرند و میگفتند از این کوجه میاد و باید براش کمین بزاریم بنابراین من لباس کارم رو عوض کردم بلکه بتونم براتون خدمتی انجام دهم .و درفرصت مناسبی خوشبختانه تونستم به سراغ شما بیایم و الان هم در خدمتتون هستم . گفتم : یعنی شما بخاطر من اینکارو کردین و وقتتون را گذاشتین. خیلی آرام گفت : بله من معتقدم اگر اینجا من دخالت نمیکردم خدا منو جریمه میکرد وچه بسا بعدا با نوامیس ما هم همینکارو بخواهند بکنند ولی اینجا وظیقه خود میدونستم دخالت کنم .
اون ضمن حرکت سعی میکرد حداقل یه قدم جلوتر از من باشه حجب وجیایی خاص در گفتار و حرکاتش میدیدم مه باعث میشد به اوبیشتر اعتماد کنم زیر چشمی خوب نگاهش کردم و او را جوانی خوش تیپ و مودب می دیدم که احساس علاقه ام بیشتر می شد اسمش رو پزسیدم گفت اسمم علی است و فعلا رنگ کارم .
او درطول مسیر اغلب بهسئوالاتم جواب میداد و تقریبا چیزی از من نپرسید ولی من فرصت میدیم با او بیشتر صحبت کنم نمیدونم چرا احساس میکردم با او خیلی راحتم .
آنچه دستگیریم شد این بود که او ۲۸سالی سن دارد و پدرش سالهای دور براثر یک حادثه قطع نخاع شده است و مادرش بازحمت زیاد بچه هارا بزرگ کرده و او برادرش عباس کمی کمک خرج خانواده بوده اند .
درطول مسیر غلاقه منبه او شدیدتر می شد بعد از حدود ۴۰دقیقه به منزل ما رسیدیم مندرب رابازکردم و به او تعارف کردم داخل شود ولی اون قصد خداحافظی داشت که با اصرار من قرار شد برای رفع تشنگی یک لیوان آب بخورد .من شیطان در جلدم رفته بود دعوتش کردم بالا بیاید و لی او در ابتدای پاگرد منزلمان ایستاد و جلوتر نیامد به او گفتم مادرم شب برمیگردد بیایین تو ولی او ضمن تشکر دعوت مرا ردکرد من به بهانه آب آرودن داحل ساختمان شدم و مانتو را درآورده و با یک چادر سفید نازک برایش آب آوردم درحالیکه رویم کامل باز بودبلکه او نگاهی بکند ولی او سرش را پایین انداخت و آب را خورد وتشکر کرد وآمد لیوان رابه من بدهد و برود که دستش را گرفتم همانطور که سرش پایین بود گفت : خواهر ثواب منو خراب نکنین ولی من حسابی شیطان توی جلدم رفته بود گفتم باید بیایین بالا . گفت من زن وبچه دارم به چه درد شما میخورم . بهش گفتم شما فرشته نجات من هستین . گفت نه من وظیفه ام بود و شما اگه میخاین از من قدردانی کنین بهتره اجازه بدین من برم این بزرگترین خدمت درحق من است
با این حرف او من یکدفعه به خودم اومدم و از او بخاطر اینکارم عذرخواهی کردم و او رفت و رفت ورفت . بعد از رفتن علی من تا یکی دوماهی ذهنم مشغول شد اولا این فرشته نجات واقعا کی بود چرا دیگه پیداش نشد اون که خونه مارو بلد بود چرا دعوت منو رد کرد برای یه جوون چی بهتر از دختر مفتی .( تعریف از خودم نباشه ولی دوستام متفق القولند من خیلی قشنگم ) آخه چه کسی حاضره چند کیلومتر راه روایثار کنه که یه دختر از سوی معترضین آسیب نبینه . (البته بعدا متوجه شدم اینجور آدما زیاد هستند ) من تا چندماه این موضوع ذهنم را شدیدا مشعول کرده بود که ایکاش اون مجرد بود ومیومد خواستگاریم . توی ذهنم بارها این آرزوها و توهمات پوچ را مرور می کردم خواهرم شادی چندروزی به من پیله کرد چت شده چرا لاغر شدی همش توی فکری ولی من جوابی نمیدادم مادرم هم همینطور ولی من میگفتم بخاطر کنکوره .
نتایج کنکور اومد و من اراک قبول شدم یکی دو هفته از مهرماه گذشت و من یکروز همراه دایی علی خودم که اون موقع حدود ۳۳ سال داشت داشتیم از حرم بر می گشتیم که یکدفعه در یک لحظه دیدمش میخواستم فریاد بکشم که در کمال ناباوری دیدم دایی علی من صداش کردو بعد باهم احوالپرسی و روبوسی کردند و من هم سلام کردم اما اون با متانت و وقار جوابم را داد و متوجه شدم اصلا در نگاه کردن من دقت نکرده تا اینکه بشناسدم به هرحال چند دقیقه ای با دایی علی من صحبت کردند و بعد خداحافظی کردیم و برگشتیم به خونه .
توی خونه از دایی علی پرسیدم : دایی ایشون کی بودند توی راه احوال پرسی کردین . گفت : یکی از دوستان زمان قدیم من که در جبهه آشنا شدیم . گفتم اسمشون چی هست : گفت علی ک... . من برای اینکه دایی ام را محک بزنم گفتم ولی شخص خوب و اجتماعیی به نظر نمی اومد .
دایی ام گفت : نداجون اینجوری قضاوت نکن این علی آقای ..... یکی از بسیجیای خوب زمان جنگ بود خونه شون شهرک امام حسن هست و از اونایی بود که توی جبهه هم دوست داشت یک کاری میکنه غرور نگیردش یه دفعه میدیدی ظرف هر روزرو داوطلبانه می شست یا نصف شبا کلیه چراغا را نفت می کرد بدون اینکه کسی بیدار بشه و بفهمه یا جای بعضی ها که کسالت داشتند پست میداد و جالب بود که می گفت من آدم به دردبخوری نیستم اونایی که خوب بودن شهید شدن و ما بازمانده های کم لیاقتشون هستیم . اینا امروز هم پی زندگی شون هستند و کاری به خودنمایی و .... ندارند ولی اگر روزی کاری پیش بیاد یا جنگی بشه خیلی بی ادعا در صف اول جنگ خواهند بود و البته این افراد گمنام زیادند اما چون هیاهو ندارند کمتر شناخته شده اند ولی اگر میدونی باشه میدوندار خوبی هستند ..
اکنون من بعد از چند سال به این حادثه و به این شخص نگاه میکنم می بینم چه انسان خوبی بود وخیلی از مردان سرزمین ما هم اینگونه اند بقولی کی زاهدان شب و شیران روز هستند نه مثل آشغالهایی همچون مراد که بیش از سه سال تحملش کردم و مادرش هم حقو به پسر نفهمش میداد ومیگفت : اون هم تو رو دوست داره و هم تریاک خوب مرد تو باشه تریاکی باشه .
فرق انسان تا انسان - مرد تا مرد یا حتی زن تا زن تفاوت از زمین است تا آسمان . مراد شوهر من جیب منو می زد برای موادش اونوقت این علی آقا وقتش را برای حفاظت ناموس دیگران بکار میگیرد .
آخر چرا خداوند از من کم گذاشت و بجای شوهر فهمیده و ایثار گری مثل این علی آقا یه شوهر دائم الخمر - دزد . کلاشی را مثل مراد به من داد مگه من کی هستم که خداوند اینجوری از من امتحان می گیرد .
مرد مردم میاید از من حفاظت کند اونوقت مراد مردی میاورد به خونه اش که بجون ناموسش بیفتد که ماجرایش را در آینده براتون شرح میدم .
واینوبگم که این علی آقا و امثال او هرجا هستند شیر مادرشون حلالشون باد و خوش بحال خانواده هاشون
ماجرا این بود که من روز بیستم فروردین توانستم بعد از چند سال زندگی مشترک طلاقم را از شوهر بدبخت معتادم بگیرم و از یک باتلاق خلاص شوم . تقریبا یک هفته از طلاق گرفتن من نگذشته بود که شوهر خواهرم شادی که حدودا چهل سالی دارد و چتق وکچل و خیلی قناس است به من که تازه موبایل خریده بودم زنگ زد . ازش پرسیدم : آقا داود چه خبر شده . گفت : خواهرت شادی سخت مریض است پدر ومادرت هم که رفتن تهران عیادت دختر عمویم که تازه تصادف کرده بود و دربیمارستان میلاد تهران بستری بود
گفتم :چی شده ؟
گفت : تب شدید کرده و حالش خراب است .
من بلافاصله با تاکسی تلفنی خودم را بخانه خواهرم شادی رساندم تا زنگ زدم داود درب را باز کرد و گفت خواهرت توی زیر زمین بستری است بیا ببین چکار میتونی بکنی ؟ من سراسیمه و نفس زنان به زیرزمین دویدم اما خواهرم را ندیدم در عوض داود را دیدم که چاقوی تیزی را زیر گلوی من قرار داد و منکه از تعجب و ترس نزدیک بود سنکوب کنم روی صندلی نشاند و تا حواسم بخودم اومد که دیدم نامرد منو دور صندلی طناب پیچ کرد . داد زدم : آقا داود نامرد خواهرم کجاست ؟ با من چرا اینکار میکنی ؟ دهانم را با دستمالی بست و گفت : تو دیگه نمیتونی حرف بزنی نگران شادی نباش او رو بامینا ( دختر خواهرم) و همسایه رفتند بازار خرید لباس و به این زودیا نمی ایندحالا هم بهترین حال زندگیترو میخام بهت بدم . با حرف او حالم داشت بدتر می شد که داود پاهایم رانیز بست و بعد از زیر زمین خارج شده و بقول خودش رفته ودرب حیاط و زیر زمین و اتاق خواب را احتیاطا قفل کرد.
نمیدانم چی شد یدفعه یاد هنگامه و حرفها و توصیه هایش افتادم و برای لحظاتی توی فکر رفتم هم گریه ام گرفته بود وهم دنبال راه نجاتی می گشتم .
داود مردک خبیث چاق کچل بی ریخت اومد دکمه های مانتو و سپس دگمه های پیراهنم راباز کرد و زیب شلوارم را هم کمی پایین کشید و ضمن آن چند بار مرا می بوسید و می گفت مدتهاست برای این لحظه حتی ثانیه شماری میکرده . منهم که تا این لحظه مقاومت میکردم آرامش خود رابدست آورده و درمقابل حرکات او ابرو و صورتم را بحالت رضایت کامل از این عمل او ابراز میکردم بگونه ای که او یک لحظه دستمال را جلوی دهانم برداشت و گفت :توراضی هستی ؟ گفتم : بله من الان بیش از هشت سال است ( از 15سالگی ) که دارم برای این لحظه حسرت میکشم همش فکر شما بودم حتی زمانی که زن مراد بودم نیز به شما فکر میکردم آرزوی چنین لحظه ای را داشتم و همانطور با دستهای بسته ام او را بوسیدم .
داود بسیار خوشحال وبهت زده شد و موقعی که برایش چند جمله عشوه کردم و بوسیدمش خیلی راحت دستانم را باز کرد و منهم ضمن اینکه با او بازی میکردم و صحبت میکردم و ضمن اینکه لباسهایش را در می آوردم و به او گفتم اتفاقا من میخام بهترین حال زندگیم را امروز به تو عزیزترین آدم زندگیم بدم (بیچاره دیگه خودشو دراختیار من قرار داده بود)بعد از لخت کردنش اروم آروم به سمت صندلی هدایتش کردم و روی صندلی نشاندمش در حالیکه زیب شلوارم روبسته بودم و دگمه های پیراهن ومانتویم باز بود ولی مانتوم روی آنرا پوشونده بود اوهم در حین لذت بردن میگفت من از روز اولی که داماد شما شدم یعنی از 12 سالگی ات به تونظر داشتم و اگر یادت باشه توی ایندو سه ماه چقدردوندگی کردم که مراد طلاقت روزودتر بده که بتونم بی دردسر ترتیبتو بدم تازه توی دوران نامزدیتون اینقدر سیگار مفتی تویجیب مراد فرو کردم تا معتاد به سیگار و بعدش به تریاک الوده بشه و حتی بعدا بعضی وقتا پول هروئینش رو هم میدادم که تو رو بتونم ازش بگیرم همش برای چنین لحظه هایی ( توی دلم گفتم مرتیکه خبیث بد قیافه چنان حالی ازت بجا بیارم که ندونی شادی و ندا خواهرند یا برادر )
در این موقع بهش با عشوه گفتم چه فکری کردی منو به صندلی بستی حالا میخای یه حال هم روی صندلی بهت بدم و با همون طنابا خودتو ببندم که بیشتر حال کنی .
گفت : تو چقدر خوب حال میدی من درخدمت تو هستم هرکاری میخواهی بکن حتی منو بکشی هم چیزی بهت نمیگم در حالیکه می بوسیدمش یواش یواش به صندلی بستمش هم دستاش و هم پاهاش ضمن اینکه او دیگر خیلی شهوتی شده بود و به من گفت بسه دیگه لباسای خودتم دربیار که مردم از خوشی .
منم فورا یه ملافه سفیدی که توی اتاق بود روی هیکل زشتش انداختم و دگمه های لباسام روبستم و مقابلش ایستادم او گفت ندا عزیزم دیگه دارم میمیرم ادامه بده بهش گفتم حالا قسمت اصلی حال دادن من شروع میشه مردک خبیث کچل بی ریخت تاپاله زشت حال به هم زن حالا درستت میکنم .
نمیدونست چه نقشه ای براش کشیدم نمیدونست دیگه بازی جدی شده با حال حشریش گفت : تو هرکاری بکنی برام تاآخر عمر نوکرتم و غلامی تو رو می کنم .
رفتم توی حیاط یک تکه طناب ضخیم پیدا کردم بهش گفتم میدونی حجاج یوسف را چگون کشتند ؟ اینقدر لای نمد پیچیدند تا مرد منهم با این طناب اینقدربه تنت می زنم تا بدنت ریش ریش بشه مرتیکه کثافت حالا دیگه زندگی منو به هم می ریزی . و شروع کردم باطناب به بدنش زدن درحالیکه دهانش هم بسته بودم .
شاید نزدیک نیمساعت فقط با طناب به اومی زدم تمام پوست بدنش کبود و زخمی شده بود ولی هنوز هم می بایست او را بیشتر از اینا تنبیه می کردم .دهانش را بازکردم دیدم به گریه و التماس افتاده است که غلط کردم غلط کردم . بهش گفتم : اگر بخاطر شادی نبود می کشتمت خرس گنده ولی الان هم باهات کاردارم . این تنبیه بخاطر این بود که دیگه هوس نکنی به غیر از شادی به کسی نگاه کنی و این بدن لشت رو باهاش کاریمیکنم که یادت بمونه تو نامرد دوازده سال بفکر من بودی منهم ۱۲نشانه برات میزارم .
بعد درکمال خونسردی و تعجب او سیگاری روشن کردم ودردهانش رو دوباره بستم و دوازده جای بدنش درقسمت ران و سینه اش را باآتش سیگار سوزاندم تا آخر عمر یادش بمونه .
سپس دهانش راباز کردم و قفل اتاق خواب وهال وخونه شونراباز کردمو دوباره طناب دستاشو نیمه باز کردم و از خونه شون زدم بیرون و برگشتم خونه مون .
البته برخوردی که باداود کردم باعث شده این یکسال خیلی خجالتی و سربزیر خونه بابام بیاد و اصلا جرات نکنه به سمت من نگاه کنه . البته شادی هم نفهمید چون تا یکی دو ماهی میگفت نمیدونم چرا داود به من کم علاقه شده و بعد از مدتی میگفت بخاطر اینکه تصادف کرده و بدنش کوفته شده نمیخواسته من بفهمم ( عجب تصادف و عجب کوفتگی بدنی بیچاره پیدا کرده بود )
همه این تدابیر رومن مدیون هنگامه هستم که بهم توصیه میکرد که مردانی که شهوتی اند نقطه ضعفشون را باید همونجا جستجو کنی وبا دوتا چشمک و لبخند فریب میخورند وباید از همین راه بهشون ضربه زد.
دراینجا جادارد از هنگامه عزیزم تشکر کنم که توصیه هایش همیشه توی گوش من هست .
در نوبت بعد هم خاطره گرفتاریم توسط یکی از معتادان درحال ترک رومیگم که اونم جالبه البته در صورتی که شما عزیزان درخواست نمایید مربوط به دوسال ونیم قبل هست
روز 5شنبه گذشته دلم خیلی گرفته بود رفتم طرفای مرکز شهر و حرم و داخل سرای سفید نشستم توی حال وهوای خودم بودم به گذشته و آینده ام فکر کردم که دیدم یکی از پشت سر منو صدا میزنه برگشتم عقب ولی صاحب صدا در چشمام رو گرفت و گفت ندا جونم . باورم نمیشد یکدفعه مثل شوکه ها شدم هنگامه بود دوست دوران آموزشگاه من که از شهرضا اومده بود بادیدنش از خوشحالی گریه ام گرفت خلاصه با هم دیدار کردیم با شوهر و دختر دوساله اش به قم اومده بودند بهم قول دادیم دیگه تماسمون مستمر باهم باشه آخه سه سال بود ازش بیخبر بودم .تازه فهمیدم که از شغلش انصراف داده و با شوهرش در شهرضا یک شرکت خدماتی زده اند .
بعد از خداحافظی او رفتم سراغ یاد آوری خاطراتم با او از مهرماه 1381 که وارد خوابگاه آموزشکده اراک شدیم او دانشجوی سال دوم بود ومن دانشجوی سال اول .
از اولین نگاه دوست شدیم .با من خیلی گرم میگرفت منهم خوشحال بودم بعد از چند هفته ای از شروع آشنایی مون بعضی وقتا احساس میکردم به قصد لذت دست گردنم میندازه و میبوسه و ......به من میگفت تو دختر خوب و ساده ای هسی
خلاصه اواخر آبان ماه بود که صحبت از دوست پسر شد و اون منو نصیحت میکرد که مواظب باش توی اراک پسرا زودتر مخ دختر چادری را می زنند منهم بهش میگفتم باید یه دوست پسری چیزی پیدا کنیم
یه روز که توی خیابون شریعتی اراک میرفتیم پسر خوش تیپ تقریبا 19ساله ای را دیدیم بهش گفتم هنگامه بیا بریم دنبالش اونم قبول کرد غافل از آینده ای که برای ما رقم می خورد
خونه پسره توی خیابون شریعتی توی یکی از کوچه هاش بود خونه اش رویاد گرفتیم و نیم ساعت بعد برگشتیم به همون کوچه که خیلی هم خلوت بود و اتفاقا رودروی پسره قرار گرفتیم دیدیم اونم سرش به حسابه . خلاصه شماره تلفنش رو ازش گرفتیم و تا دوهفته بعد چندبار بهش زنگ زدیم
البته من اون موقع نمی فهمیدم چرا هنگامه بعضی وقتا به اودرغ میگفت مثلا میگفت ما دانشجوی دانشگاه ازادیم و خیابون راهزان خوابگاه داریم .
خلاصه یه بار که زنگ زدیم رضا (اسم پسره بود) ما رو دعوت کرد به خونشون وگفت پدر ومادرش رفتند تهران و خونه خالیه و میخاد از ما پذیرایی کنه وبیشتر آشنا بشه .....
هنگامه میگفت دعوتش رو قبول نکنیم ولی من اصرار میکردم تا هنگامه قبول کرد و روز چهارشنبه ساعت یک بعد ازظهر وارد خونه پسره شدیم درحالیکه هنگامه همیشه با مانتو ومن با چادر بودم .
داخل که رفتیم رضا از ما دعوت کرد وارد هال بشیم یه دفعه شوکه شدیم حدود شش جوان گردن کلفت نشسته بودند . هنگامه یواش به من گفت خیلی بد شد ولی من هرکاری گفتم بکن .یه لحظه خیال خودکشی بسرم زد آخر چه غلطی بود که ما کردیم مقصر هم بیشتر من بودم .
درکمال تعجب دیدم هنگامه باهاشون دست داد و منو مجبور به دست دادن کرد بعد هم گفت آقا پسرای مهربون مادوتا میخایم کنیز شماباشیم پس بزارین ما دوتا شروع کنیم شما فقط یه ذره دندون روجیگر بزارین تا ما دوتا یه حال خفن به شش تای شما بدیم .
باوریم نمیشد هنگامه اینقدر دریده و حشری باشه هنگامه منو برد توی آشپزخونه اونا و به رضا گفت یه فیلم سوپر برای دوستانت بزار تامن وندا یه شربتی درست کنم و پذیرایی کنیم رضا هم قبول کرد و هنگامه به من گفت توفقط ساکت باش ببین چه حالی بهشون بدیم . بهش گفتم هنگامه این چه وضعیه . هنگامه گفت تقصیر توهست ولی حلش میکنم به من اعتماد داشته باش هرکاری میگم بکن و خودش مانتوش رودرآورد و یه شربت درست کرد وگفت تو اصلانباید این شربت بخوری .گفتم باشه .
رفتیم داخل هال پسرا با دیدن فیلم خیلی حشری شده بودند تا هنگامه خم شد یک لیوان بهشون بده یکیشون پرید او راببوسه ولی هنگامه گفت عزیزم چند دقیقه صبرکن اولین حال رو بتو میدم ومن پشت سرهنگامه شیرینی میدادم و میلرزیدم یکی از پسرا دست انداخت به سینه من ولی هنگامه با ادب ومتانت اورا به آرامش دعوت کرد و خلاصه شربت و شیرینی دادیم وبرگشتیمبه آشپزخونه . هنگامه به من فت :ادرتوسرکن وخودشم مانتوشو پوشید وچند دقیقه بعد اومدیم توی هال فقط صدای فیلم بود وبس تمام پسرا پس افتاده بودن به هنگامه گفتم چی شده گفت مادربزرگم یه گرد به من داده بود و نصیحتم میکرد ومیگفت این گردبیهوشی شاید روزی بکارت بیاد و امروز آنروز بود داخل شر بتشون ریختم .
بعدش هنگامه یه قیچی دست گرفت و زانوی شلوار هر شش تا پسرو قیچی کرد و شلوار رضا راهم کلا از دوطرف از بالا تا پایین قیچی کرد .
سپس دوتایی با هم از اونجا خارج شدیم .هنگامه منجی من شده بود و وقتی به خوابگاهمون برگشتیم تاچند روز فقط از خوشحالی هنگامه رو بغل میکردم واوهم ...............